باید کاری می کرد...

زن روی زمین دراز کشیده بود ... دیگر حوصله نداشت .

پسرک به چشمهای مادر می نگریست اما مادر نمی خواست به چشمهایش نگاه کند.

دخترک مسواک زد و شب بخیر گفت و خوابید.

چراغ ها خاموش شدند .

پسرک هنوز به چشمهای مادر نگاه می کرد ... اما مادر نمی خواست که .... نگاه کند .

پسرک شب به خیر گفت ، اما نخوابید. بالش و پتویی آورد و از مادر خواست سرش را روی آن بگذارد.

مادر حرف نمی زد....

مادر را بغل کرد و بوسید و از او خواست او را ببخشد . موقع امتحانات ترم اول بود ... اما او نمی توانست به حرفهای مادر گوش کند.

کلافه شده بود .... نمی توانست نامهربانی مادر را تحمل کند . باید کاری می کرد... کتابش را آورد و از مادر خواست پرسش کند و مادر بادلخوری درس می پرسید.

احساس درد در چشم چپش داشت سرش هم درد می کرد ... اما باید کاری می کرد .

مادر را نگاه می کرد اما مادر مثل همیشه نبود.

باید کاری می کرد...

مادر وضو گرفت تا نماز بخواند .... پسرک هم وضو گرفت و نماز خواند. ایستادن در یک جا برایش سخت بود انگاری زیر پایش میخ بود .... اما هفت رکعت را کامل خواند.  تسبیحات حضرت زهرا ، آیه الکرسی ، دعا ..... آخر سر هم از مادر پرسید آیا می تواند نذر هم بکند و نذری هم  کرد .

مادر به سمت ظرفشویی رفت تا ظرف بشوید اما پسرک با چشمهای مهربانش از مادر خواست به او در شستن ظرف ها کمک کند . این اولین بار بود که ظرف می شست .

او می شست و مادر آب می کشید . 

 گه گاهی هم مادر را می خنداند و به چشمهایش نگاه می کرد . کمرش هم درد گرفته بود .

ظرف ها تمام شد . بطری را هم پر کرد . سینک ظرفشویی را هم شست . بطری را آب کرد و کابینت را هم دستمال کشید .

مادر را نگاه کرد ... چشمان مادر گره خورد به چشمانش .

گوشی را برداشت به پدر زنگ زد . به او گفت که در شستن ظرف ها به مادر کمک می کرده است . شب بخیری گفت و به آرامی به رختخوابش رفت .

همیشه دوست داشت مادر را هنگام خواب بغل کند ... مادر را بغل کرد. به چشمهای مادر نگاه کرد . دستان مادر سرش را نوازش می کرد. مادر به او لبخند زد.

به نذرش فکر می کرد ، به پول 24 عدد ساندیسی که باید جور می کرد... به کارنامه ایی که تمام نمره هایش بیست بود .... احساس خوبی داشت.

 

   + غزل - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

دیروز و امروزم

 

دخترک سردش بود... اما چیزی نمی گفت . مادر در دلش نگران بود . دستان دخترک را با مهربانی به هم فشرد و آرام گفت : دخترم چرا ژاکتت را نپوشیدی ؟!

دخترک در چشمان مادر نگاه کرد و با متانت جواب داد : در کنار تو که باشم گرم می شوم.

هر دو تبسمی کردند و دست در دست هم به راه ادامه دادند.

**************************************

از خواب که بیدار شد هوا هنوز تاریک بود ، مادر را دید که بر روی سجاده ایستاده بود و نماز می خواند با همان حالت خواب آلود و صدای گرفته گفت :

منو خیلی دعا کن ...

از جلوی مادر رد شد و به دستشویی رفت .

پسرک یاد مشقهایی افتاد که ننوشته بود.

   + غزل - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩

خواب شیرین

سیگارهای تلخ

مرا به خوابهای شیرین بردند

کاش می توانستم خوابهایم را

به تصویر بکشم ....

روزگار می گذرد

شب

روز

شب

روز

سیگارهای تلخ تکرار می شوند

خوابهای شیرین ، اما ....

   + غزل - ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

یادش بخیر

   + غزل - ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸

تنهایی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه که تنها ببینیم
 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
 یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

   + غزل - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸